محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
569
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه در چاهى بود و از وسايل شكنجه بود و پيكر جرجيس را پيش شيران افكندند كه سوى آن شد تا بخورد ، اما خداى عز و جل به شيران فرمان داد و سر فرود آورد و به خضوع آمد و بر پنجه ايستاد و از رنج باك نداشت . و جرجيس يك روز مرده بود ، و اين نخستين مرگ وى بود . و چون شب در آمد خدا پاره هاى تن وى را فراهم آورد و پيكر كامل شد ، آنگاه جان وى را باز داد و فرشته اى بفرستاد كه وى را از چاه در آورد و غذا و آب خورانيد و مژده رسانيد و دل داد . و صبحگاهان فرشته ندا داد : « اى جرجيس . » جرجيس گفت : « اينك حاضرم . » فرشته گفت : « بدان كه قدرت خالق آدم از خاك ، ترا از قعر چاه در آورد سوى دشمن خويش شو و چنان كه بايد در راه خدا با وى جهاد كن و چون صابران بمير . و قوم در اطراف بت خويش عيدى داشتند و خوشدل بودند و جرجيس را مرده پنداشتند كه ناگهان جرجيس سر رسيد و چون او را بديدند گفتند : « اين همانند جرجيس است . » و بعضى ديگر گفتند : « گويى خود اوست . » شاه گفت : « جرجيس نهان نماند ، خود جرجيس است ، آرامش و نترسى او را ببينيد . » جرجيس گفت : « براستى خودم هستم ، چه مردم بدى بوديد كه مرا كشتيد و پاره پاره كرديد و خدا كه همه نيكى است و از شما مهربانتر است مرا زنده كرد و جانم را باز داد ، سوى اين پروردگار بزرگ آييد كه اين آيتها را به شما نمود . » و چون اين سخنان بگفت ، گفتند : « جادوگرى است كه دستان و چشمان شما در برابر وى جادو شده . » و همه جادوگران ديار خويش را فراهم آوردند و چون بيامدند شاه به سالارشان گفت : « از جادوهاى بزرگ خويش چيزى به من بنما كه